فارسی
Perspective

چشم‌انداز سخنرانی در دانشگاه هومبولت

امپریالیسم آمریکا و ستم بر ایران

در زیر، متن سخنرانی‌ دیوید نورث، رئیس هیئت تحریریهٔ بین‌المللی وب‌سایت سوسیالیستی جهانی (WSWS)، که در تاریخ ۲۴ مارس ۲۰۲۶ در دانشگاه هومبولتِ برلین، آلمان، ایراد شد، آمده است.

امپریالیسم آمریکا و تعرض به ایران

در ۲۸ فوریهٔ ۲۰۲۶، ایالات متحده و اسرائیل، بدون حتی اعلام رسمی جنگ، حمله گسترده‌ای به ایران انجام دادند و پایگاه‌های نظامی، تأسیسات دولتی و شهرهای سراسر کشور را مورد هدف قرار دادند. علی خامنه‌ای، رهبر ایران، به همراه بسیاری دیگر از مقامات و تعداد نامعلومی از غیرنظامیان در حملهٔ اولیه کشته شدند. مدارس، بیمارستان‌ها و اماکن میراث فرهنگی آسیب دیدند یا ویران شدند.

ظرف چند روز، ایالات متحده بمب‌های سنگرشکن ۵٫۰۰۰ پوندی را بر روی سایت‌های موشکی ایران در امتداد تنگهٔ هرمز انداخت. یک زیردریایی آمریکایی، ناوشکن ایرانی دنا را در اقیانوس هند با اژدر هدف قرار داد و غرق کرد، شناوری که پنتاگون می‌دانست غیرمسلح است، زیرا از یک مانور دریایی چندملیتی بازمی‌گشت که در آن کشتی‌های شرکت‌کننده اجازهٔ حمل هیچ گونه مهماتی را نداشتند. هشتاد نفر از خدمه کشته شدند. این نخستین کشتی‌ای بود که از زمان جنگ جهانی دوم توسط یک زیردریایی آمریکایی غرق می‌شد.

تا زمان ایراد این سخنرانی، جنگ برای بیش از سه هفته ادامه داشته است. بیش از ۱٫۵۰۰ نفر در ایران کشته شده‌اند، از جمله دست‌کم ۱۶۰ نفر در حملهٔ موشکی آمریکا به یک مدرسهٔ دخترانه. بیش از ۴٫۰۰۰ ساختمان غیرنظامی آسیب دیده‌اند. ایران در دفاع از خود، دست به حملات موشکی و پهپادی در سراسرمنطقهٔ خلیج فارس زده و اهدافی را در اسرائیل، بحرین، کویت، قطر، عربستان سعودی و امارات متحدهٔ عربی هدف قرار داده است. تنگهٔ هرمز، که یک‌پنجم نفت جهان معمولاً از آن جریان دارد، عملاً مسدود شده است. قیمت نفت از ۱۱۰ دلار به ازای هر بشکه فراتر رفته است. آژانس بین‌المللی انرژی این وضعیت را «بزرگ‌ترین چالش امنیتی انرژی جهانی در تاریخ» توصیف کرده است. بیست هزار دریانورد در خلیج فارس گیر افتاده اند و حمل‌ونقل بین‌المللی متوقف شده است.

رئیس جمهور ترامپ خواستار «تسلیم بی‌قید و شرط» ایران شده است. او تهدید کرده است که به نیروگاه‌های هسته‌ای و شبکه برق ایران حمله خواهد کرد. و اعلام کرده است که تغییر رژیم «اتفاق خواهد افتاد». وزیر دفاع ایالات متحده گفته تا زمانی که «دشمن به طور کامل و قاطعانه شکست نخورده» ارتش کوتاه نخواهد آمد. در همین حال، ارزیابی‌های خودِ نهادهای اطلاعاتی  آمریکا به این نتیجه رسیده اند که تهدید ادعایی موشک‌های بالستیک دوربرد ایران علیه ایالات متحده بی‌اساس است، و دستیابی به چنین قابلیت‌هایی دست‌کم نیازمند پیشرفت تا سال ۲۰۳۵ خواهد بود.

این حمله درست در شبی انجام شد که میانجیگران عمانی از پیشرفت عمده در مذاکرات هسته‌ای خبر دادند و اعلام کردند که ایران در اصل با به صفر رساندن ذخایر اورانیوم غنی‌شدهٔ خود موافقت کرده است. وزیر امور خارجه ایران علناً اعلام کرده بود که توافقی «تاریخی» برای جلوگیری از جنگ «در دسترس» است. ایالات متحده جنگ را به توافق از طریق مذاکره ترجیح داد.

قیاس تاریخی اجتناب‌ناپذیر، جنگ ۱۹۹۱ خلیج فارس یا حمله ۲۰۰۳ به عراق نیست، بلکه اوت ۱۹۱۴ است.خطر گسترش یک حریق فراگیر، امری فرضی نیست، بلکه متغیری فعال در محاسبات تمامی دولت‌های جهان است. 

 جنگ جهانی اول به عنوان یک درگیری منطقه‌ای در بالکان آغاز شد و از طریق منطق ائتلافات، رقابت‌های امپریالیستی و محاسبات اشتباه، به یک فاجعهٔ جهانی تبدیل شد که چهار امپراتوری را نابود کرد و ۲۰ میلیون نفر را کشت.

مکانیسم‌های تشدید بحران کنونی نیز کمتر خطرناک نیستند. درهم‌تنیدگی جنگ ایران با درگیری‌های اوکراین، دریای چین جنوبی و رویارویی گسترده‌تر ایالات متحده با روسیه و چین به این معناست که یک حادثه واحد — مانند اصابت یک موشک منحرف شده به تاسیسات یکی از اعضای ناتو، یک رویارویی دریایی در خلیج فارس، یا حمله به یک تأسیسات هسته‌ای — می‌تواند زنجیره‌ای از وقایع را آغاز کند که هیچ دولتی توانایی کنترل آن را نداشته باشد. طبقه کارگر و همهٔ بشریت با وضعیتی روبرو هستند که تروتسکی در آستانهٔ جنگ جهانی دوم آن را پیامبرگونه چنین توصیف کرد. طبقه حاکمه «اکنون با چشمان بسته به سمت یک فاجعه اقتصادی و نظامی می خزد».

این جنگ «جنایتی علیه صلح» است، اولین و اساسی‌ترین اتهام در کیفرخواستی که علیه رهبران نازی در دادگاه نظامی بین‌المللی نورنبرگ سال‌های ۱۹۴۵-۱۹۴۶ مطرح شد. از ۲۲ متهم محاکمه شده در نورنبرگ، ۱۳ نفر به جرم راه‌اندازی جنگ‌های تجاوزکارانه مجرم شناخته شدند. یازده نفر در ۱۶ اکتبر ۱۹۴۶ به دار آویخته شدند. هرمان گورینگ، معاون هیتلر، با بلعیدن سیانور چند ساعت پیش از اجرای حکم، از طناب دار گریخت.

قاضی رابرت اچ. جکسون در دادگاه نورنبرگ

رابرت اچ. جکسون، دادستان ارشد آمریکایی در نورنبرگ، قاضی دیوان عالی، محاکمه را با سخنانی آغاز کرد که همچنان معتبرترین تجلی این اصل به‌شمار می‌رود که حقوق بین‌الملل، همان‌قدر که بر ضعیفان الزام‌آور است، بر قدرتمندان نیز الزام‌آور است. جکسون اعلام کرد: «امتیاز برگزاری اولین محاکمه در تاریخ برای برای رسیدگی به جنایات علیه صلح جهانی، مسئولیت سنگینی را بر دوش ما می‌گذارد. خطاهایی که ما در صدد محکوم کردن و مجازات آنها هستیم، چنان حساب‌شده، چنان شرورانه و چنان ویرانگر بوده‌اند که تمدن نمی‌تواند نادیده گرفتن آنها را تحمل کند، زیرا در صورت تکرارشان، قادر به بقا نخواهد بود.»

جکسون اصرار داشت که قانون وضع‌شده در نورنبرگ نمی‌تواند به صورت گزینشی اعمال شود. او نوشت: «گرچه این قانون ابتدا علیه متجاوزان آلمانی اعمال می‌شود، اما اگر قرار است کارکردی مفید داشته باشد، باید تجاوز هر ملت دیگری را نیز محکوم کند، از جمله آنهایی که اکنون در اینجا در مسند قضاوت نشسته‌اند.» و با صراحتی که کل تاریخ بعدی سیاست خارجی آمریکا را محکوم می‌کند، اظهار داشت: «هرگونه توسل به جنگ — به هر نوع جنگی — توسل به ابزارهایی است که ذاتاً مجرمانه هستند. یک جنگِ واقعاً دفاعی، البته، قانونی است. اما اعمال ذاتاً جنایتکارانه را نمی‌توان با این استدلال توجیه کرد که مرتکبان آن درگیر جنگ بوده‌اند، در حالی که خودِ جنگ غیرقانونی است.»

طبق معیاری که جکسون به‌روشنی بیان کرد و دادگاه آن را اعمال  کرد، جنگ علیه ایران جنگی تجاوزکارانه است که بدون محرک، بدون مجوز شورای امنیت سازمان ملل متحد، بدون اعلام جنگ از سوی کنگرهٔ ایالات متحده و در نقض منشور سازمان ملل متحد که استفاده از زور علیه تمامیت ارضی هر کشوری را ممنوع می‌کند، آغاز شده است. ایران به ایالات متحده حمله نکرده بود. هیچ تهدید قریب‌الوقوعی متوجه ایالات متحده نبود، و در حال مذاکره برای یک توافق جامع بود.

قدرت‌های امپریالیستی اروپایی کاملاً در این جنایت همدست هستند. اختلافات آنها با واشنگتن، در حدی که وجود دارد، صرفاً ماهیت تاکتیکی دارد. اتحادیه اروپا در اول مارس بیانیه‌ای صادر کرد که در آن حملهٔ غافلگیرانهٔ آمریکا و اسرائیل را محکوم نکرد، بلکه در عوض حملات تلافی‌جویانهٔ ایران را «غیرقابل توجیه» خواند.  شورای اروپا «حملات نظامی کورکورانهٔ ایران را به شدت محکوم کرد» در حالی که فقط خواستار «حداکثر خویشتنداری» و «حفاظت از غیرنظامیان» شد — لحنی که خطاب به هر دو طرف بود، گویی متجاوز و قربانی تجاوز از نظر اخلاقی برابرند. مرتس، صدراعظم آلمان، ایران را «یک تهدید امنیتی عمده» توصیف کرد و استدلال نمود که دهه‌ها دیپلماسی شکست خورده است. فرانسه ناو هواپیمابر خود را برای «حفاظت از منافع فرانسه» به منطقه اعزام کرد.

برای چهار سال، همین دولت‌های اروپایی آنچه را که «جنگ غیرموجه» روسیه علیه اوکراین می‌نامند، محکوم کرده‌اند — جنگی که در واقع به‌هیچ‌وجه غیرموجه نبود، بلکه مستقیماً از گسترش بی‌وقفهٔ ناتو به سمت شرق و تلاش سیستماتیک برای تبدیل اوکراین به پایگاه مقدم عملیاتی علیه روسیه ناشی شده بود. اما اجازه دهید، به خاطر روشن شدن بحث، چارچوب خودِ اروپایی‌ها را بپذیریم. آنها به قوانین بین‌المللی، تقدس حاکمیت و مصونیت مرزها استناد کرده‌اند. همچنین تحریم‌های گسترده‌ای علیه روسیه اعمال کرده‌ و ده‌ها میلیارد دلار سلاح در اختیار اوکراین قرار داده‌اند. با این حال، در مواجهه با جنگی که مسلماً به طور غیرموجه توسط متحد اصلی آنها علیه ملتی ۹۱ میلیون نفری به راه افتاده است — جنگی که بیش از ۱٫۵۰۰ غیرنظامی را کشته، مهم ترین مسیر حمل‌ونقل دریایی جهان را مسدود کرده و تهدید به بروز فاجعه هسته‌ای می‌کند — آنها حتی یک کلمه هم در مخالفت بر زبان نیاورده‌اند. «نظم بین‌المللی مبتنی بر قواعد» بار دیگر به عنوان تعبیری فریبنده جهت توجیه حق قدرت‌های امپریالیستی در جنگیدن با هر کس که بخواهند، افشا شده است.

پرداختن به روایتی که عملاً بر مباحث عمومی دربارهٔ این جنگ — هم در راست و هم در چپ — غلبه یافته است، ضروری است. این روایت معتقد است که جنگ علیه ایران باید عمدتاً، و در برخی نسخه‌ها منحصراً، به‌عنوان محصول نفوذ اسرائیل و صهیونیسم بر سیاست خارجی آمریکا توضیح داده شود. طبق این روایت، ایالات متحده هیچ منفعت مستقلی در درگیری با ایران ندارد، بلکه بازیچه دست بنیامین نتانیاهو و لابی اسرائیل شده و یا به زور به جنگ کشانده شده است، و اگر از این نفوذ مخرب رهایی یابد، مسیر کاملاً متفاوتی را در خاورمیانه دنبال خواهد کرد.

این تفسیر به تهاجمی‌ترین شکل توسط چهره‌های راستِ ملی‌گرا مطرح شده است. تاکر کارلسون، تاثیرگذارترین چهره این اردوگاه، در ۳ مارس ۲۰۲۶ اعلام کرد: «این جنگ اتفاق افتاد زیرا اسرائیل می‌خواست رخ دهد. این جنگ اسرائیل است. این جنگ ایالات متحده نیست.» کارلسون پا را فراتر گذاشت و مدعی شد که «ایالات متحده در این مورد تصمیم نگرفت. بنیامین نتانیاهو تصمیم گرفت.»

سرهنگ داگلاس مک‌گرگور، مشاور سابق وزیر دفاع، نیز در همین راستا استدلال کرده است. مک‌گرگور دو روز قبل از شروع جنگ اظهار داشت: «فکر می‌کنم او (ترامپ) می‌داند که انتخاب زیادی ندارد. ما باید کسانی را که او را به کاخ سفید آوردند و قدرت و نفوذ عظیم لابی اسرائیل و میلیاردرهای صهیونیست در ایالات متحده که در این امر نقش دارند را درک کنیم.» مک‌گرگور پس از شروع جنگ در پستی در رسانه‌های اجتماعی پرسید: «برای چه؟ تا اسرائیل که این جنگ دیوانه‌وار را آغاز کرده است، بتواند آمریکایی‌ها را به یک درگیری منطقه‌ای گسترده‌تر بکشاند؟»

این روایت تا حد زیادی، با درجات متفاوتی از پیچیدگی، توسط اپوزیسیون چپ-لیبرال نیز پذیرفته شده است. جفری ساکس، اقتصاددان دانشگاه کلمبیا، این جنگ را ناشی از «دو خودشیفته بدطینت، نتانیاهو و ترامپ» توصیف کرده و این درگیری را عمدتاً به‌عنوان پروژه‌ای اسرائیلی برای «اسرائیل بزرگ» و هژمونی منطقه‌ای ترسیم می‌کند. چهره‌هایی مانند مکس بلومنتال و کریس هجز و سازمان‌هایی مانند کدپینک که شعار «ما برای جنگ اسرائیل نخواهیم مرد» را اتخاذ کرده‌اند، این درگیری را اساساً در چارچوب اصطلاحات راستِ ملی‌گرا طبقه بندی کرده‌اند، یعنی به‌مثابه جنگی برای منافع اسرائیل، نه آمریکا.

شکی نیست که لابی اسرائیل واقعی است و منابع عظیمی را برای تأثیرگذاری بر سیاست آمریکا صرف می‌کند. همچنین شکی نیست که اسرائیل دهه‌ها به دنبال این جنگ بوده است، و رژیم اسرائیل که در غزه مرتکب نسل‌کشی شده و ماهیتش به طور فزاینده و انکارناپذیری فاشیستی است، مسئولیت عظیمی در قبال فاجعه‌ای که اکنون خاورمیانه را در بر گرفته است، بر عهده دارد.

وب‌سایت جهانی سوسیالیستی در مخالفت با دولت اسرائیل منحصر به فرد بوده است، مخالفتی که به سال ۱۹۴۸ برمی‌گردد، زمانی که بین‌الملل چهارم با تشکیل دولت اسرائیل مخالفت کرد. مبارزه ایدئولوژیک و سیاسی مارکسیسم علیه صهیونیسم، تماماً به دهه ۱۸۸۰ برمی‌گردد. خودِ تروتسکی صهیونیسم را به عنوان ترویج یک آرمان‌شهر ارتجاعی با پیامدهای بالقوه فاجعه‌بار توصیف کرد. هشدار او تحقق یافته است.

اما، تبیین جنگ به‌عنوان نه‌تنها عمدتاً، بلکه حتی منحصراً محصول نفوذ صهیونیستی، عمیقاً اشتباه است — نه تنها به عنوان یک تحلیل تاریخی، بلکه به عنوان یک چشم‌اندازسیاسی. چنین برداشتی، چه مدافعانش قصد آن را داشته باشند یا نه، به توجیه و حتی همسویی با امپریالیسم آمریکا می انجامد. اگر مشکل نفوذ اسرائیل است، پس راه حل، حذف این نفوذ و جایگزینی آن با یک سیاست خارجی «خوب» است که از منافع واقعی «کاملاً آمریکایی‌» دفاع کند. سیاست خارجی به امری بهداشتی بدل می‌شود — پاکسازی یک آلاینده خارجی از یک بدنه سیاسیِ سالم. این چشم‌انداز ارتباط نزدیکی با سنت ارتجاعی و اساساً یهود ستیزانه دارد که تمایزی اساسی بین سرمایه‌داریِ مسیحیِ سالم و مولد و سرمایهٔ مالیِ انگلی، رباخوار و تحت سلطه یهودیان قائل است. تصادفی نیست که تحلیل‌ کارلسون، ظرف چند روز، از انتقاد از سیاست خارجی اسرائیل به نظریه‌های توطئه دربارهٔ کنترل یهودیان بر دولت آمریکا سوق یافته است.

در مورد جنگ کنونی، روایت اسرائیل‌محور، این درگیری را از هرگونه تحلیل منسجم تاریخی، ژئوپلیتیکی، اجتماعی-اقتصادی و طبقاتی دربارهٔ ریشه‌ها، علل و اهداف آن جدا می‌کند. این روایت اساساً امپریالیسم را به عنوان یک چارچوب تحلیلی کنار می‌گذارد، و نقش طولانی و مخرب امپریالیسم بریتانیا، آلمان و در نهایت آمریکا در سرکوب ایران پرشیا-ایران را کاملاً نادیده می‌گیرد. مسئله نفت — پایهٔ مادی کل درگیری — به حاشیه رانده می‌شود. این روایت، این جنگ را از مبارزه طولانی مدتی که ایالات متحده از سال ۱۹۷۹ علیه ایران با هدف معکوس کردن نتایج انقلاب ایران به راه انداخته‌، که شامل تحریم‌های مالی شدید، حملات نظامی، استفاده از نیروهای نیابتی — عراق و اسرائیل و همچنین کشورهای خلیج فارس — و در نهایت، جنگ‌های ۳۵ سال گذشته ایالات متحده و متحدان ناتو‌ی آن در سراسر خاورمیانه، شمال آفریقا و آسیای مرکزی، کاملاً جدا می‌کند.

علاوه بر این، تفسیر اسرائیل محور، ارتباط بین این جنگ و تدارکات مداوم ایالات متحده برای جنگ علیه روسیه و چین را نفی می‌کند. همانطور که وب‌سایت جهانی سوسیالیستی تأکید کرده است، هدف ایالات متحده از بین بردن تمامی آثار باقی مانده از انقلاب‌های اجتماعی و دموکراتیک قرن بیستم و بازآرایی جهان تحت کنترل هژمونیک ایالات متحده است. این پروژه نه صرفاً از نیات شیطانی، چه رسد به دیوانگی و تبهکاری دونالد ترامپ، بلکه از الزامات سرمایه‌داری آمریکایی برای معکوس کردن افول طولانی مدت موقعیت مالی جهانی ایالات متحده از طریق جنگ ناشی می‌شود.

خودِ ترامپ توسط طبقهٔ حاکمهٔ آمریکا به قدرت رسید. ریاست جمهوری او نه محصول یک خیزش مردمی، بلکه محصول تصمیم آگاهانهٔ بخش‌های مسلط اُلیگارشی مالی برای نصب چهره‌ای در کاخ سفید که مایل است از روش‌های دنیای زیرزمینی تبهکاران در پیشبرد سیاست داخلی و خارجی استفاده کند، می باشد. رسوایی اپستین، که در آن بخش وسیعی از نخبگان مالی و سیاسی در جنایاتی با شنیع‌ترین ماهیت دخیل بوده‌اند، نگاهی اجمالی به محیط اجتماعی ای ارائه می‌دهد که این دولت از دل آن برآمده است. 

جنگ علیه ایران توسط دولتی صورت می گیرد که خود مظهر زوال نهایی دموکراسی بورژوایی آمریکایی است. استفاده از جنگ به عنوان وسیله‌ای برای سرکوب خشونت‌آمیز مخالفت طبقهٔ کارگر داخلی با الیگارشی سرمایه‌داری حاکم و کل ساختار استثمار سرمایه‌داری، پیوندی ناگسستنی با الزامات جهانی سرمایه‌داری آمریکا دارد.

جنگ علیه ایران، که پس از حمله به ونزوئلا و تلاش‌های مستمر برای خفه کردن کوبا رخ داده و هیچ‌کدام ارتباطی به منافع صهیونیستی ندارند، در بستر خشونت شبه‌نظامی فاشیستی آیس (ICE) شکل گرفته است، که شامل قتل شهروندان آمریکایی و آزار و اذیت وحشیانهٔ جمعیت مهاجر بوده است. منطق این جنگ صرفاً منطق لابی اسرائیل نیست. بلکه منطق امپریالیسم در دوران بحران تاریخی آن است.

برای نشان دادن این امر، باید تاریخ واقعی رابطه آمریکا با ایران را مرور کرد، تاریخی که مدت‌ها پیش از شکل‌گیری دولت مدرن اسرائیل وجود داشته و نه ریشه در دسیسه‌های صهیونیستی، بلکه بر نفت، کنترل ژئوپلیتیکی و منافع طبقاتی سرمایه‌داری آمریکایی استوار است.

برای درک اینکه چرا ایالات متحده نزدیک به نیم قرن است که علیه ایران جنگ — اقتصادی، پنهانی و اکنون آشکارا نظامی — به راه انداخته است، باید نه با ایدئولوژی، بلکه با جغرافیا شروع کرد. ایران در تقاطع سه منطقه حیاتی اقتصاد جهانی قرار دارد: آسیای مرکزی، آسیای جنوبی و خلیج فارس. این کشور چهارمین ذخایر نفت بزرگ اثبات شدهٔ جهان و دومین ذخایر گاز طبیعی بزرگ جهان را در اختیار دارد. علاوه بر این، بر ساحل شمالی تنگهٔ هرمز تسلط دارد، گذرگاه باریکی که پیش از جنگ فعلی، تقریباً ۲۰ درصد از نفت جهان روزانه از آن عبور می‌کرد.

هیچ استراتژیست جدی در واشنگتن، هرگز از درک این موضوع غافل نبوده است. نزاع بر سر ایران، در اصل، هرگز بر سر تروریسم، سلاح‌های هسته‌ای، حقوق بشر یا اسرائیل نبوده است. همه اینها صرفاً به عنوان بهانه، توجیه  و ابزار عمل کرده‌اند. مسئله اساسی همواره این بوده است که چه کسی و با چه شرایطی منابع نفتی خلیج فارس را کنترل می‌کند.

قدرت‌های امپریالیستی مدت‌ها قبل از ورود ایالات متحده به صحنه، این موضوع را درک کرده بودند. بریتانیا استخراج نفت ایران را در سال ۱۹۰۸ از طریق شرکت نفت انگلیس-پرشیا  آغاز کرد، که بعدها به شرکت نفت انگلیس-ایران و در نهایت به بی پی (بریتیش پترولیوم؛ BP) تغییر نام یافت. برای نیمه اول قرن بیستم، ایران عملاً یک نیمه مستعمره بریتانیا بود. ثروت نفتی آن توسط یک شرکت خارجی استخراج می‌شد، سیاست آن توسط سفارت بریتانیا شکل می‌گرفت و حاکمیت آن صوری بود.

آلمان نیز اهمیت استراتژیک ایران را درک کرد. تحت حکومت قیصر، سرمایه آلمان برای نفوذ در ایران به عنوان بخشی از رقابت گسترده‌تر با بریتانیا رقابت می‌کرد، که در وقوع جنگ جهانی اول نقش داشت. در طول جنگ جهانی دوم، نازی‌ها روابط خود را با رضاشاه پهلوی، که تمایلات آلمان‌دوستانه‌اش به اندازه کافی متفقین را نگران کرده بود تا حمله انگلیس و شوروی در سال ۱۹۴۱ را توجیه کنند، تقویت کردند. بریتانیایی‌ها میدان‌های نفتی جنوب را تصرف کردند؛ شوروی‌ها شمال را اشغال کردند. حق حاکمیت ایران، مانند اغلب اوقات، زمانی که با منافع قدرت‌های بزرگ در تعارض بود، نادیده گرفته شد. ایالات متحده در طول جنگ جهانی دوم وارد این عرصه رقابت بین امپریالیستی شد — و هرگز از آن خارج نشده است.

این عرصه رقابت بین امپریالیستی شد — و هرگز از آن خارج نشده است.

این یک راز نیست. استراتژی امنیت ملی ایالات متحده برای سال ۲۰۲۵ با صراحتی غیرمعمول این امر را بیان کرده است: «آمریکا همیشه منافع اصلی خود را معطوف به این امر خواهد کرد که منابع انرژی خلیج فارس به دست یک دشمن آشکار نیفتد و تنگه هرمز باز بماند.» همین یک جمله که توسط دستگاه امنیت ملی خودِ ترامپ نوشته شده است، این ادعا را که ایالات متحده هیچ منفعت مستقلی در جنگ علیه ایران ندارد، رد می‌کند.

استالین، روزولت و چرچیل در کنفرانس تهران

اهمیت استراتژیک ایران برای امپریالیسم آمریکا نه در سال ۱۹۷۹ و نه در سال ۲۰۰۱، بلکه در طول جنگ جهانی دوم به رسمیت شناخته شد. در نوامبر ۱۹۴۳، روزولت، چرچیل و استالین در کنفرانس تهران — اولین نشست سه قدرت بزرگ — در پایتخت ایران گرد هم آمدند. انتخاب مکان به خودی خود حائز اهمیت بود. ایران در اوت ۱۹۴۱ مشترکاً توسط بریتانیا و اتحاد جماهیر شوروی مورد تهاجم و اشغال قرار گرفته بود و به عنوان کریدور تدارکاتی حیاتی عمل می‌کرد که از طریق آن کمک های نظامی و خوراکی و غیره آمریکایی به جبهه شوروی می‌رسید.

در تهران، سه رهبر اعلامیه مشترکی صادر کردند و متعهد شدند به استقلال، حاکمیت و تمامیت ارضی ایران احترام بگذارند و وعده کمک اقتصادی پس از جنگ را دادند. اما این کنفرانس همچنین روزولت را وادار به روبه‌رو شدن با واقعیتی کرد که استراتژی کلان آمریکا را برای هشت دههٔ آینده شکل داد، مبنی بر اینکه هر کسی که ایران را کنترل کند، دروازه غنی‌ترین ذخایر نفتی روی زمین را در کنترل دارد.

نخستین رویارویی میان قدرت‌های بزرگ در جنگ سرد نه در برلین یا کره، بلکه در ایران رخ داد. طبق توافق اشغال زمان جنگ، همهٔ نیروهای متفقین موظف بودند ظرف شش ماه پس از پایان خصومت‌ها از ایران خارج شوند. ایالات متحده و بریتانیا طبق برنامه خارج شدند.

دولت ترومن که در قبال متحد سابق دوران جنگ خود، موضعی «سختگیرانه» اتخاذ کرده بود، بحران ایران را به‌عنوان آزمونی برای دکترین در حال شکل‌گیری مهار در نظر گرفت. ایالات متحده از طریق شورای امنیت سازمان ملل متحدِ تازه‌تأسیس — یکی از اولین مسائلی که این نهاد تا آن زمان  بررسی کرده بود — و از طریق رویارویی مستقیم دیپلماتیک، اتحاد جماهیر شوروی را تحت فشار قرار داد. تحت فشار مشترک، شوروی در ماه مه ۱۹۴۶ از ایران خارج شد.

اهمیت این رویداد را نمی‌توان دست‌کم گرفت. ایران اولین عرصه‌ای بود که ایالات متحده اراده خود را علیه اتحاد جماهیر شوروی اعمال کرد و در آن پیروز شد. این رویداد الگویی — دفاع از دسترسی غرب به نفت خلیج فارس به عنوان یک ضرورت استراتژیک اساسی — را برقرار کرد که از آن زمان تاکنون بر سیاست آمریکا در منطقه حاکم بوده است. و ایران را به عنوان یک کشور وابسته به آمریکا تثبیت کرد، جایگاهی که در طول سه دههٔ بعدی رسمیت یافت و تعمیق شد.

مقطع حیاتی در تاریخ روابط ایران و آمریکا، که همهٔ آنچه پس از آن رخ داد را توضیح می‌دهد، در ۱۹ آگوست ۱۹۵۳ اتفاق افتاد، زمانی که سازمان سیا و سازمان اطلاعات بریتانیا دولت منتخب دموکراتیک نخست وزیر محمد مصدق را سرنگون کردند و شاه را به عنوان حاکم مطلق ایران دوباره به قدرت رساندند.

جرم مصدق این بود که صنعت نفت ایران را ملی کرده بود. از سال ۱۹۰۸، شرکت نفت انگلیس-ایران ثروت نفتی ایران را استخراج می‌کرد و بخشی از درآمد را به دولت ایران می‌پرداخت. هنگامی که مصدق برای بازپس‌گیری کنترل ملی این منبع اقدام کرد، بریتانیا دست به تحریم و محاصره اقتصادی زد و سپس برای کمک به برکناری او از قدرت به ایالات متحده روی آورد.

دولت آیزنهاور، با استفاده از فرصتی که بریتانیا فراهم کرده بود و با انگیزه هم‌زمانِ ترس از جنگ سرد و تمایل شرکت‌های نفتی آمریکایی برای دسترسی به امتیازات ایران، به سازمان سیا اجازهٔ اجرای کودتا را داد. این عملیات با نام رمز آژاکس، توسط کرمیت روزولت جونیور — نوه تئودور روزولت و پسرعموی آرچیبالد روزولت جونیور، مأمور سیا، که بعدها به‌عنوان مشاور دیوید راکفلر در بانک چیس ظاهر شد — رهبری شد. حدود ۳۰۰ نفر در درگیری‌های تهران کشته شدند.

محمدرضا پهلوی، شاه ایران، عکس رسمی

به دنبال کودتا، شاه قدرت مطلقهٔ خود را تحکیم کرد. پلیس مخفی، ساواک، با کمک سیا و موساد اسرائیل تأسیس شد. سرلشکر نورمن شوارتسکف پدر، پدر فرمانده جنگ خلیج فارس، توسط سیا برای آموزش نیروهای امنیتی جهت اعمال حاکمیت شاه اعزام شد. صنعت نفت تحت یک کنسرسیوم جدید سازمان‌دهی شد که در آن پنج شرکت آمریکایی غنایم را در کنار شرکت تازه‌نام‌گذاری‌شدهٔ بی‌پی (British Petroleum)،  شل و منافع فرانسوی، تقسیم می‌کردند. سرکوب تجربهٔ دموکراتیک ایران به هدف خود دست یافت. اکنون سرمایه آمریکایی به نفت ایران دسترسی مستقیم داشت.

این ادعا که ایالات متحده «هیچ علاقه‌ای» به درگیری با ایران ندارد، نه تنها با سوابق تاریخی، بلکه با اسناد استراتژیک طبقه‌بندی‌شده و منتشرشده‌ی خود دولت ایالات متحده نیز رد می‌شود، اسنادی که ایران را از دهه‌ی ۱۹۵۰ پیوسته به عنوان منفعتی حیاتی برای آمریکا و نیز تهدیدی بالقوه معرفی کرده‌اند.

سلسلهٔ اسناد تاریخی بلافاصله پس از کودتای ۱۹۵۳ آغاز می‌شود. سند NSC 5402/1، اولین بیانیهٔ جامع ایالات متحده در قبال ایران پس از سرنگونی مصدق بود که چارچوب سیاست آمریکا را بنیان نهاد. قرار بود ایران به عنوان یک کشور وابسته طرفدار غرب حفظ شود، ارتش آن حمایت شود و نفت آن به بازارهای غربی سرازیر شود. تا سال ۱۹۵۸، سند NSC 5821/1، تصویب شده توسط شورای امنیت ملی آیزنهاور، این موضوع را با صراحت مشخصه خود بیان کرد. در این بیانیه آمده بود: «موقعیت استراتژیک ایران بین اتحاد جماهیر شوروی و خلیج فارس و ذخایر عظیم نفت آن، حفظ دوستی، استقلال و تمامیت ارضی ایران را برای ایالات متحده بسیار حیاتی می‌کند.» این سند، به کارگیری نیروهای مسلح آمریکا برای حفاظت از تمامیت ارضی و استقلال سیاسی ایران را مجاز دانست.

از سال ۱۹۵۳ تا ۱۹۷۹، شاه به عنوان «ژاندارم خلیج فارس» در  خدمت واشنگتن بود — عبارتی که در دکترین استراتژیک آمریکا پس از دکترین ۱۹۶۹ نیکسون  به کار رفت، که معتقد بود متحدان منطقه‌ای، نه نیروهای زمینی آمریکا، باید از طرف واشنگتن جهان در حال توسعه را کنترل کنند. بین سال‌های ۱۹۷۰ تا ۱۹۷۸، شاه سفارش خرید ۲۰ میلیارد دلار سلاح آمریکایی را داد — چیزی که یکی از اعضای کنگره آن را «سریع‌ترین افزایش قدرت نظامی در شرایط صلح در تاریخ جهان» نامید. ایران به بزرگترین مشتری برای صادرات اسلحه ایالات متحده تبدیل شد. گرومن، بل هلیکوپتر، نورثروپ، راکول اینترنشنال و ده‌ها پیمانکار دفاعی آمریکایی دیگر از این رابطه میلیاردها دلار کسب کردند. تخمین زده می‌شود که تا سال ۱۹۷۳، حدود ۳٫۶۰۰ تکنسین آمریکایی بر روی پروژه‌های مرتبط با تسلیحات در ایران مشغول به کار بودند و پیش‌بینی می‌شد که این تعداد تا سال ۱۹۸۰ به ۲۵٫۰۰۰ نفر برسد.

بانک چیس منهتن، تحت مدیریت دیوید راکفلر، بیش از ۱.۷ میلیارد دلار وام برای پروژه‌های عمومی ایران، تقریباً ۵.۸ میلیارد دلار به دلار امروز، به صورت سندیکایی تأمین کرد. ترازنامهٔ چیس شامل بیش از ۳۶۰ میلیون دلار وام مستقیم به ایران و بیش از ۵۰۰ میلیون دلار سپردهٔ ایرانی بود. رابطه مالی، نظامی و اطلاعاتی بین ایالات متحده و رژیم شاه، یک ائتلاف دیپلماتیک به معنای متعارف آن نبود. بلکه یک سیستم استخراج و کنترل امپریالیستی بود که با فروش اسلحه و سود بانکی تسهیل می‌شد، توسط پلیس مخفی آموزش دیدهٔ سیا اعمال و با جنگ سرد توجیه می‌شد.

ساواک، این ابزار سرکوب داخلی، بدنام بود. این سازمان با آنچه که در اسناد به عنوان نهادی «افسار گسیخته» برای اعمال شکنجه علیه مخالفانِ توصیف شده است، عمل می‌کرد. صدها نفر در دو دههٔ پایانی قدرت شاه به دلایل سیاسی اعدام شدند. هزاران نفر زندانی شدند. و مردم ایران می‌دانستند که قدرت شاه نه بر هرگونه مشروعیت داخلی، بلکه بر کودتای ۱۹۵۳ و حمایت مستمر ایالات متحده استوار است.

رابطه آمریکا با شاه در انزوا وجود نداشت. این رابطه در یک ائتلاف گسترده‌تر غربی تعبیه شده بود که در آن قدرت‌های بزرگ اروپایی، و به‌ویژه جمهوری فدرال آلمان، شرکای مشتاق و سودآوری بودند. در دوران صدراعظمی آدناور، ارهارد و کیزینگر، دولت آلمان غربی روابط نزدیکی با رژیم شاه برقرار کرد. آلمان شریک تجاری و سرمایه‌گذار عمده در زیرساخت‌های ایران بود. دولت آلمان غربی، با وجود سابقه مستند او در سرکوب سیاسی، شکنجه و قتل، با تمامی تشریفات یک متحد دموکراتیک از شاه استقبال کرد. شاه ضد کمونیست بود، نفت برای فروش داشت و همین کافی بود.

اعتراض دانشجویان علیه شاه ایران در برلین غربی، آلمان، ۲ ژوئن ۱۹۶۷ Stiftung Haus der Geschichte / CC BY-SA 2.0] [Photo by Stiftung Haus der Geschichte / CC BY-SA 2.0]

همدستی دولت آلمان با دیکتاتوری شاه، در ۲ ژوئن ۱۹۶۷، زمانی که شاه در دوران صدراعظمی کورت گئورگ کیزینگر — که خود عضو سابق حزب نازی بود — از برلین غربی بازدید کرد، به‌روشنی آشکار شد. دانشجویان و ایرانیان تبعیدی در نزدیکی اپرای دویچه برلین، جایی که شاه در حال تماشای اجرای فلوت جادویی موتزارت بود، اعتراضی سازمان دادند. مأموران ساواک، پلیس مخفی شاه، که تحت حمایت پلیس برلین فعالیت می‌کردند، با چماق به تظاهرکنندگان حمله کردند.

سپس پلیس دست به عملی زد که سباستین هافنر، روزنامه‌نگار، آن را « کشتاری برنامه‌ریزی‌شده و خونسردانه از نوعی توصیف کرد که حتی در اردوگاه‌های کار اجباری رایش سوم نیز یک استثنا محسوب می‌شد». روزنامه محافظه‌کار فرانکفورتر آلگماینه سایتونگ نتیجه گرفت که پلیس «بدون هیچ ضرورت جدی با همان وحشیگری برنامه‌ریزی‌شده‌ای واکنش نشان داد که معمولاً در گزارش‌های روزنامه‌های کشورهای فاشیستی یا نیمه‌فاشیستی دیده می‌شود.»

در جریان این یورش، دانشجوی ۲۶ ساله بنو اونِزورگ — متأهل، که همسرش در انتظار اولین فرزندشان بود و او در اولین تظاهرات سیاسی‌اش شرکت می‌کرد — در محوطه ای گیر افتاد. در حالی که سه پلیس او را نگه داشته بودند، کارآگاه لباس شخصی، کارل-هاینز کوراس، از پشت سر به او شلیک کرد. اونِزورگ مسلح نبود. او به کسی حمله نکرده بود. سوابق بیمارستان جعل شد و تلاشی برای پنهان کردن زخم گلوله صورت گرفت. کوراس محاکمه و تبرئه شد.این  روش‌های پلیس برلین غربی نبود که غیرعادی بودند؛ اریش دونزینگ، رئیس پلیس، پیش‌تر افسر ستاد در ورماخت تحت آلمان نازی بود. 

قتل بنو اونِزورگ به رویدادِ کاتالیزوری جنبش دانشجویی آلمان و رادیکالیزه شدن گسترده‌تر سال ۱۹۶۸ تبدیل شد. اما برای اهداف این سخنرانی، اهمیت آن در جای دیگری نهفته است. این قتل نشان داد که دستگاه سرکوب شاه نه تنها در داخل ایران، بلکه در خیابان‌های پایتخت‌های غربی، با همدستی فعال دولت‌های غربی، فعالیت می‌کرد. دیکتاتوری ای که ایالات متحده در سال ۱۹۵۳ برقرار کرده بود، نه تنها با سلاح‌ها و پول آمریکا، بلکه با حمایت مشترک کل ائتلاف امپریالیستی غرب تداوم می یافت.

وقتی انقلاب در ژانویه-فوریه ۱۹۷۹ رخ داد، نمایانگر یکی از ویرانگرترین شکست‌های استراتژیک امپریالیسم آمریکا در دوران پس از جنگ بود که از نظر پیامدها، گرچه نه از نظر فرم، با از دست رفتنِ چین در سال ۱۹۴۹ قابل مقایسه بود. در عرض چند هفته، ایالات متحده قدرتمندترین متحد منطقه‌ای خود، پایگاهِ اطلاعاتیِ اصلی خود مشرف بر مرز جنوبی اتحادِ جماهیرِ  شوروی، بزرگترین مشتری تسلیحاتیِ خود، ژاندارمِ خود در خلیجِ فارس، و چارچوب همکاری‌ای را که از طریق آن سرمایه امریکایی و بریتانیایی ثروتِ نفتیِ ایران را استخراج می‌کردند، از دست داد. کل ساختار قدرت آمریکا در منطقه خلیج فارس، که از سال ۱۹۴۶ با با دقت ساخته شده بود، فرو پاشید.

تظاهراتی در ایران علیه شاه، ۱۹۷۸ در پل کالج، تهران. [عکس از ناشناس] [Photo by Unknown]

این انقلاب ناشی از دهه‌ها نارضایتی انباشته‌شده علیه استبدادِ شاه، پلیس مخفی ساواک او، فسادِ گستردهٔ دربارِ سلطنتی، نابسامانی‌های ناشی از مدرنیزاسیون سریع اما نامتوازن و نابرابریِ خفه‌کنندهٔ جامعه‌ای بود که در آن ثروتِ نفتی، نخبگان اندکی را ثروتمند می‌کرد در حالی که میلیون‌ها نفر در فقر زندگی می‌کردند. اما ایالات متحده در آگاهی عمومی مردمِ ایران از شاه جدایی‌ناپذیر بود. کودتای ۱۹۵۳ خاطره‌ای زنده بود. ده‌ها هزار پرسنلِ نظامی و شرکتی آمریکایی در کشور حضور روزانه کاملاً مشهود داشتند. انقلاب، صرف نظر از پویایی‌های داخلی آن، ناگزیر به عنوان رهایی از سلطهٔ آمریکا تجربه شد.

این شکست است — نه هرگونه اقدام بعدی ایران — که ۴۶ سال کمپین خصومت پس از آن را توضیح می‌دهد. ایالات متحده هرگز نتیجه انقلاب ایران را نپذیرفته است. هر سیاست بعدی — حمایت از عراق در جنگ ایران و عراق، نابودی نیروی دریایی ایران، سرنگونی یک هواپیمای مسافربری، دهه‌ها تحریم، ترور سلیمانی، بمباران تأسیسات هسته‌ای و اکنون جنگ تمام‌عیار ۲۰۲۶ — به سمت یک هدف واحد هدایت شده است: جبران شکست استراتژیک ۱۹۷۹، چه از طریق بازگرداندن ایران به زیر کنترل آمریکا یا از بین بردن ظرفیت آن برای عملکرد به عنوان یک کشور مستقل.

دکترین ۱۹۸۰ کارتر، که پس از انقلاب و حمله شوروی به افغانستان اعلام شد، تصریح کرد که هرگونه تلاشی از سوی یک قدرت خارجی برای به دست گرفتن کنترل منطقه خلیج فارس، به عنوان حمله به منافع حیاتی ایالات متحده تلقی شده و با نیروی نظامی دفع خواهد شد. این دکترین هرگز لغو نشده است. بوش در ژانویه ۲۰۰۲، در حالی که ایران فعالانه با ایالات متحده علیه طالبان همکاری می‌کرد، بخشی از «محور شرارت» نامید. استراتژی امنیت ملی ۲۰۰۶ هشدار داد که «تمام اقدامات لازم» علیه ایران انجام خواهد شد. استراتژی ۲۰۱۷، ایران را در کنار کره شمالی به عنوان یک کشور یاغی معرفی کرد. همانطور که قبلاً اشاره شد، استراتژی امنیت ملی ۲۰۲۵، ایران را «دشمن تمام عیار» معرفی کرد و انرژی خلیج فارس را به عنوان یکی از منافع اساسی آمریکا شناسایی کرد. قانون مجوز دفاع ملی ۲۰۲۶، که با حمایت دو حزب کنگره تصویب شد، ایران را به عنوان دشمن ایالات متحده معرفی کرد.

ایران از سال  ۲۰۰۶ در همهٔ اسناد استراتژیک، در میان پنج کشور بالا با بیشترین ارجاع بوده است. این امر ناشی از هیچ رئیس جمهور یا حزب واحدی نیست و محصول لابی اسرائیل نیز نیست. این امر یک اجماع نهادی دستگاه امنیت ملی آمریکا است که در طول چهار دهه حفظ شده و ریشه در منافع مادی سرمایه‌داری آمریکا در منابع انرژی خلیج فارس و هژمونی نظامی منطقه‌ای دارد.

منافع ژئوپلیتیکی و اقتصادی که سیاست ایالات متحده را در قبال ایران هدایت می‌کنند، از مردم آمریکا پنهان نگه داشته شده است. در روایت امپریالیستی که بر رسانه‌های ایالات متحده حاکم است، ایران به عنوان متجاوزی بی‌رحم علیه آمریکای بی‌گناه به تصویر کشیده می‌شود. طبق این روایت، «تروریسم» ایران با تصرف غیرموجه سفارت آمریکا در تهران و گروگان‌گیری نوامبر ۱۹۷۹ آغاز شد.

محرک اولیه بحران گروگانگیری که به قطع روابط ایران و آمریکا رسمیت بخشید، شایستهٔ بررسی دقیق است، زیرا منافع طبقاتی‌ای را آشکار می‌کند از همان ابتدا سیاست آمریکا را هدایت می‌کردند.»

پس از فرار ژانویه ۱۹۷۹ شاه از ایران، رئیس جمهور کارتر در ابتدا از پذیرش او در ایالات متحده خودداری کرد. کارتر می‌خواست با دولت جدید رابطه برقرار کند و کارکنان سفارتش به او هشدار دادند که پذیرش شاه، دیپلمات‌های آمریکایی در تهران را به خطر می‌اندازد. بروس لینگن، کاردار سفارت، صریحاً هشدار داد که خطر اشغال سفارت زیاد است. خود کارتر، در یک جلسه مهم، از مشاورانش پرسید که پس از «تصرف سفارت» چه توصیه ای  برای او دارند — که مبنی بر این بود که او عواقب احتمالی آن را درک می‌کند.

آنچه نظر کارتر را تغییر داد، نه انسان‌دوستی، بلکه یک کمپین مداوم لابی‌گری بود که توسط دیوید راکفلر، رئیس بانک چیس منهتن، سازماندهی شده بود. تیم راکفلر این عملیات را «پروژه عقاب» نامید. او هنری کیسینجر، که ریاست هیئت مشاوره چیس را بر عهده داشت؛ جان جی. مک‌کلوی، رئیس آینده چیس و مشاور هشت رئیس‌جمهور؛ آرچیبالد روزولت جونیور، مدیر اجرایی چیس و مأمور سابق سیا که پسرعمویش کودتای ۱۹۵۳ را ترتیب داده بود؛ و ریچارد هلمز، مدیر سابق سیا و سفیر سابق در ایران را بسیج کرد. همپوشانی بین شبکه سیا که شاه را در سال ۱۹۵۳ به قدرت رسانده بود و شبکه بانکی که برای محافظت از سرمایه‌گذاری خود در رژیم او لابی گری می‌کرد، تصادفی نبود. این همان شبکه بود.

منافع مالی راکفلر مستقیم و قابل توجه بود. چیس بیش از یک میلیارد دلار از دارایی‌های ایرانی را در اختیار داشت. دولت جدید ایران خواستار بازگرداندن این دارایی‌ها بود. برداشت این میزان از دارایی‌ها می‌توانست برای بانکی که از قبل با مشکلات مالی دست‌وپنجه نرم می‌کرد، بحران نقدینگی ایجاد کند. راکفلر همهٔ دلایل لازم برای جلوگیری از عادی‌سازی روابط ایران و آمریکا را داشت.

کارتر همچنین در مورد وضعیت پزشکی شاه گمراه شد. به او گفته شد که شاه در آستانه مرگ است و تنها در نیویورک قابل درمان است. پزشک معاینه کننده متعاقباً تأیید کرد که هیچ یک از این ادعاها صحت نداشت. درمان می‌توانست در هر جایی، از جمله مکزیک، که شاه در آنجا اقامت داشت، انجام شود. در ۲۱ اکتبر ۱۹۷۹، کارتر شاه را پذیرفت. دوازده روز بعد، سفارت تسخیر شد.

پس از تصرف سفارت، اقدامات چیس بحران را شعله‌ورتر کرد. این بانک از پذیرش پرداخت بهره ۴ میلیون دلاری از سوی ایران در تاریخ سررسید خودداری کرد، سپس بدون مشورت با سایر بانک‌های عضو سندیکا، به طور یکجانبه اعلام کرد که دولت ایران در پرداخت کل وام نکول کرده است و حساب‌های ایران را توقیف کرد. کاخ سفید از قبل مطلع نشده بود. کمیته هماهنگی ویژه برای مقابله با بحرانی که یک بانک خصوصی به ابتکار خود تشدید کرده بود، به اتاق وضعیت شتافت.

بحران گروگان‌گیری به پایه اصلی خصومت آمریکا با ایران تبدیل شد. اما علت بلافصل آن تصمیمی بود که ناشی از منافع مالی سرمایهٔ آمریکایی بود — به‌ویژه، عزم بانک چیس منهتن و رئیس آن برای محافظت از میلیاردها دلار دارایی مرتبط با شاه سرنگون شده.

ظرف یک سال پس از انقلاب، عراق در سپتامبر ۱۹۸۰ به ایران حمله کرد و ایالات متحده در کنار متجاوز قرار گرفت. دولت ریگان تشخیص داد که شکست عراق برخلاف منافع ایالات متحده در خلیج فارس خواهد بود. یک دستورالعمل امنیت ملی در نوامبر ۱۹۸۳ این هدف را به صراحت بیان کرد: استقرار نیروی نظامی آمریکا در خلیج فارس و محافظت از منابع نفتی.

در ۲۰ دسامبر ۱۹۸۳، رئیس‌جمهور ریگان، دونالد رامسفلد رابه‌عنوان فرستادهٔ ویژهٔ  خود به بغداد فرستاد. رامسفلد به مدت ۹۰ دقیقه با صدام حسین ملاقات کرد و هر دو در مقابل دوربین‌ها دست دادند — دست دادنی که به یکی از تصاویر نمادین سیاست خارجی آمریکا تبدیل شد. در زمان بازدید رامسفلد، ایالات متحده به‌طور محرمانه آگاه بود که عراق تقریباً روزانه از سلاح‌های شیمیایی علیه سربازان ایرانی استفاده می‌کند. شواهدی وجود دارد که نشان می‌دهد اطلاعات میدانی ارائه شده توسط ایالات متحده به عراق کمک کرده است تا حملات شیمیایی خود را به طور مؤثرتری تنظیم کند. رامسفلد موضوع سلاح‌های شیمیایی را با صدام مطرح نکرد. روابط دیپلماتیک کامل بین واشنگتن و بغداد ۱۱ ماه بعد از سر گرفته شدند.

دولت ریگان در سال ۱۹۸۴ عراق را از فهرست حامیان دولتی تروریسم وزارت امور خارجه حذف کرد — همان سالی که ایران را نیز در آن فهرست قرار داد. کمیتهٔ بانکداری سنای ایالات متحده متعاقباً مستند کرد که دولت‌های ریگان و جورج اچ. دبلیو. بوش فروش اقلام با کاربرد دوگانه، از جمله پیش‌سازهای شیمیایی و عوامل بیولوژیکی مانند سیاه‌زخم و طاعون خیارکی، را به عراق مجاز کردند. این دولت همچنین فروش بالگردهای بل را، ظاهراً برای مصارف غیرنظامی، سازماندهی کرد؛ ارتش صدام در سال ۱۹۸۸ از آنها برای حمله به غیرنظامیان کرد با گاز سمی استفاده کرد.

وقتی سنای آمریکا به اتفاق آرا تحریم‌های گسترده‌ای علیه عراق در واکنش به حمله شیمیایی به کردها تصویب کرد، کاخ سفید این اقدام را مسدود کرد. ایالات متحده تا همان روزی که عراق در اوت ۱۹۹۰ به کویت حمله کرد، از استفاده صدام حسین از سلاح‌های شیمیایی دفاع کرد.

همانطور که صدام حسین می‌بایست پیش‌بینی می‌کرد، همکاری او با امپریالیسم آمریکا پس از تجاوز به منافع نفتی ایالات متحده در کویت، او را از اقدامات تلافی جویانه آمریکا محافظت نکرد. در نهایت، زندگی حسین با طناب دار آمریکایی به پایان رسید.

در سال ۱۹۸۷، ایالات متحده عملیات «ارادهٔ راسخ» را برای اسکورت نفتکش‌های کویتی — که یکی از حامیان مالی اصلی عراق بود — از طریق خلیج فارس آغاز کرد. در آوریل ۱۹۸۸، ایالات متحده عملیات «آخوندک نیایشگر» را آغاز کرد، بزرگترین درگیری دریایی آمریکا از زمان جنگ جهانی دوم که بخش قابل توجهی از نیروی دریایی ایران را نابود کرد. سه ماه بعد، ناو جنگی یو اس اس وینسنس، پرواز ۶۵۵ ایران ایر، یک هواپیمای مسافربری را که در مسیر برنامه‌ریزی شده به دبی بود، سرنگون کرد و تمام ۲۹۰ مسافر و خدمه آن را کشت. ایالات متحده هرگز رسماً عذرخواهی نکرد. فرمانده این ناو بعداً نشان لژیون لیاقت دریافت کرد.

در کنار خشونت نظامی، ایالات متحده جنگی موازی برای تخریب اقتصادی به راه انداخت که از سال ۱۹۷۹ به طور مداوم و تصاعدی ادامه داشته است.

دولت کلینتون در سال‌های ۱۹۹۵-۱۹۹۶ تحریم تجاری جامعی را اعمال کرد و تحریم‌های ثانویه را نیز معرفی کرد — اولین تلاش برای دیکته کردن رفتار تجاری کشورهای ثالث. تشدید تعیین‌کننده در سال‌های ۲۰۱۰-۲۰۱۲ رخ داد، زمانی که دولت اوباما از تسلط دلار برای وادار کردن کشورها به کاهش واردات نفت ایران یا عدم دسترسی به نظام مالی آمریکا استفاده کرد. صادرات نفت ایران از ۲.۲ میلیون بشکه در روز به ۸۶۰ هزار بشکه کاهش یافت. اقتصاد در سال ۲۰۱۲، دچار انقباض ۶.۶ درصدی شد. ریال سقوط کرد. تورم به ۴۵ درصد رسید.

توافق هسته‌ای ۲۰۱۵، برجام، برای مدت کوتاهی باعث بهبود اوضاع شد: رشد ۱۲.۵ درصدی تولید ناخالص داخلی در سال ۲۰۱۶. ترامپ در سال ۲۰۱۸، علی‌رغم پایبندی ایران، از این توافق خارج شد و همه تحریم ها را دوباره تحمیل کرد. صادرات نفت بیش از ۶۰ درصد سقوط کرد. ارزش ریال از ۳۷٫۰۰۰ در برابر هر دلار به بیش از ۱۲٫۰۰۰۰ کاهش یافت. تولید سرانه ناخالص داخلی بین سال‌های ۲۰۱۲ تا ۲۰۲۴ از ۸٫۰۰۰ دلار به ۵٫۰۰۰ دلار کاهش یافت. تا سال ۲۰۲۴، ۵۷ درصد از ایرانیان دچار سوءتغذیه بودند. هفت میلیون نفر گرسنه بودند.

طبق ارزیابی سرویس پژوهشی کنگره، تحریم‌های ایالات متحده علیه ایران «مسلماً گسترده‌ترین و جامع‌ترین مجموعه تحریم‌هایی است که ایالات متحده علیه هر کشوری اعمال می‌کند.» این تحریم‌ها تمامی بخش‌های اصلی اقتصاد ایران را هدف قرار می‌دهند. همانطور که یکی از محققان تحریم‌ها مشاهده کرده است، «تحریم‌های اقتصادی، رژیم‌های اقتدارگرا را اقتدارگراتر می‌کند.» این تحریم‌ها طبقهٔ متوسط ​​ایران را تضعیف کرده و هم‌زمان دولت امنیتی را تقویت می کنند.

این جنگ نقطه عطفی برگشت‌ناپذیر را رقم می‌زند. جهانی که قبل از ۲۸ فوریه ۲۰۲۶ وجود داشت، از بین رفته است. جنایت‌کاری کل «نظم بین‌المللی مبتنی بر قواعد» برای جهانیان آشکار شده است. یک ملت کامل در معرض بمباران اشباع قدرتمندترین ارتش جهان، در اقدامی تجاوزکارانه و غیرموجه، قرار گرفته است، در حالی که «جامعهٔ بین‌المللی» در سکوت نظاره‌گر است یا همدستی خود را ابراز می‌کند.

روند تاریخی را در نظر بگیرید. وقتی آلمان نازی در آوریل ۱۹۳۷ شهر گوئرنیکا در باسک را بمباران کرد، دهشت آن در سراسر جهان طنین‌انداز شد. پیکاسو شاهکار خود را در واکنش به آن نقاشی کرد. وقتی نیروی هوایی آلمان نازی ( لوفت‌وافه) در ماه مه ۱۹۴۰ روتردام را بمباران کرد و نزدیک به ۹۰۰ نفر را کشت، این اقدام به عنوان عملی وحشیانه محکوم شد و افکار عمومی متمدن را شوکه کرد. امروز، ایالات متحده و اسرائیل در حال انجام عملیات هوایی مداوم علیه شهرهای ایران هستند — بیش از هزار غیرنظامی کشته شده اند، هزاران ساختمان به ویرانه تبدیل شده اند، یک مدرسه دخترانه نابود شده — و پاسخ جهان به‌اصطلاح دموکراتیک، محکوم کردن ایران به خاطر حملهٔ متقابل است.

این موضوع هشداری در مورد جنگ جهانی سوم نیست، گویی یک احتمال آتی است که هنوز هم می‌توان با توسل به منطق یا انتخاب رهبران بهتر از آن جلوگیری کرد. ما شاهد تشدید سریع آن هستیم. اوکراین، غزه، ونزوئلا و ایران درگیری‌های جداگانه‌ای نیستند. آن ها جبهه‌هایی در یک جنگ جهانی واحد هستند که توسط امپریالیسم آمریکا و متحدانش برای سازماندهی مجدد جهان تحت کنترل هژمونیک خود، از بین بردن آثار باقی‌مانده از انقلاب‌های اجتماعی و دموکراتیک قرن بیستم و سرکوب هر دولت یا جنبشی که در برابر تبعیت از دیکته‌های واشنگتن و وال استریت مقاومت می‌کند، به راه افتاده‌اند.

ما در جهانی زندگی می‌کنیم که لنین، لوکزامبورگ، لیبکنشت و بالاتر از همه، تروتسکی آن را به‌خوبی درک می کردند. همان تناقضاتی که آن ها تحلیل کردند — میان ماهیت جهانی نیروهای مولد و نظام دولت-ملت، میان ماهیت اجتماعی تولید و تصاحب خصوصی ثروت، میان تمایل هر قدرت امپریالیستی برای تسلط و عدم امکان دستیابی هر قدرت واحد به هژمونی بلامنازع — جهان را با همان منطق بی‌رحمانه‌ای که یک قرن پیش توصیف کردند، به سمت فاجعه سوق می‌دهند.

مبارزه علیه جنگ مسئلهٔ ای بین‌المللی است. نمی‌توان آن را تنها در چارچوب مرزهای ملی پیش برد و نمی‌توان آن را به هیچ دولت موجود سپرد. هیچ میزان از اعتراض، هر چقدر هم گسترده، هدایت‌شده علیه کشورهای سرمایه‌داری موجود، نمی‌تواند جلوی حرکت به سوی جنگ را بگیرد. تظاهرات گسترده سال ۲۰۰۳ مانع از حمله به عراق نشد. اعتراض جهانی علیه نسل‌کشی در غزه نیز آن را متوقف نکرد. توسل به «نظم مبتنی بر قواعد» بمباران ایران را متوقف نخواهد کرد. این اعتراضات مانع از تشدید بی‌وقفهٔ به سمت جنگ هسته‌ای نخواهند شد.

مسئلهٔ تعیین‌کننده — تنها مسئله‌ای که در نهایت اهمیت دارد —توسعهٔ رهبری انقلابی در طبقه‌ی کارگر بین‌المللی است. این بینش جدیدی نیست. این نتیجه‌گیری اصلی لئون تروتسکی از فجایع نیمه‌ی اول قرن بیستم بود و هنوز هم از قوت آن هیچ کاسته نشده است. تروتسکی در سند بنیانگذاری انترناسیونال چهارم، برنامهٔ انتقالی ۱۹۳۸، نوشت:

تمامی سخنانی که بر این دلالت دارند که شرایط تاریخی برای سوسیالیسم هنوز «آماده» نشده اند، محصول جهل یا فریب آگاهانه هستند. پیش‌نیازهای عینی انقلاب پرولتری نه تنها «آماده» شده‌اند، بلکه تا حدودی شروع به پوسیدن کرده‌اند. بدون یک انقلاب سوسیالیستی، در دورهٔ تاریخی پیشِ رو، فاجعه‌ای کل فرهنگ بشریت را تهدید می‌کند. اکنون نوبت پرولتاریا، یعنی عمدتاً پیشتاز انقلابی آن است. بحران تاریخی بشریت به بحران رهبری انقلابی تقلیل یافته است.

آن ارزیابی نوشته شده در آستانه جنگ جهانی دوم، با دقتی حتی بیشتر بحران لحظهٔ کنونی را تعریف می‌کند. شرایط عینی برای سرنگونی سرمایه‌داری نه تنها آماده هستند، بلکه همانطور که تروتسکی هشدار داده بود، شروع به پوسیدگی کرده‌اند. بدیل، نه اصلاحات یا انقلاب، بلکه انقلاب یا فاجعه است. وظیفهٔ ایجاد رهبری انقلابی طبقهٔ کارگر — کمیته بین‌المللی انترناسیونال چهارم و بخش‌های آن — وظیفهٔ سیاسی مبرم، مهم و اجتناب‌ناپذیر زمان ماست.

به حزب برابری سوسیالیستی بپیوندید

Loading